|
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من / آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
|
|
|
|
||||
|
قسمت دوم چشماش گرد شده بود عرق تمام پيشونيش رو تر كرده بود و زبونش بند اومده بود ! - كوروش جون خوبي؟ چي شد؟ اه گفتم نگم ها جنبش رو نداري ولي هي اسرار كردي! هوي با توام!!! - چطور ممكنه؟ - بله؟ - چطور يه همچين چيزي ممكنه؟؟؟ - ميبيني كه شده ! - يعني اون تازي هايي كه من افتخار ورود سپاهيانم رو به سرزمينشون ندادم و هميشه دورشون زدم الان دارن بر ملت من حكمراني ميكنن؟ - آره البته نه دقيقاً ولي تقريباً اينجوريه! الان حكومت دست سيداست! - سيد؟ - آره به معني آقا ، سرور،رئيس به نسل اون تازي ها ميگيم سيد. - واي بر من ! واي بر من ! حتي تو بدترين كابوس هام هم يه همچين چيزي نديدم - ولي من هر روز ديدم! - گفتي اسم آخرين پادشاه ايراني چي بود؟ - يزدگرد سوم! - چه شكلي بود؟ - يه چيزي ميگي ها من از كجا بدونم موضوع مربوط به 1300 سال پيشه به فكر فرو رفت تصميم گرفتم تنهاش بزارم وقتي كه نگاهي به ساعت انداختم ديدم ديگه داره آفتاب ميزنه با خودم گفتم : امشبمون كه زهر مار شد ببينيم روزمون چي ميشه؟ وقتي كه دوباره به اتاق برگشتم هنوز رو زمين ولو بود و چشماش رو دوخته بود به نقشه جهان! - راستي يادم رفت بگم اين شكل امروزي دنياست - چي؟ - آره الان دنيا اين شكليه! - شوخي ميكني - به من مياد با تو شوخي داشته باشم - آخه مگه ميشه؟ - اگه منظورت گرد بودنه زمينه آره ميشه! - اينو كه خودم ميدونستم! - راستي ؟ - آره - خوبه پس چي متعجبت كرده؟ - شكل ايران ! - مگه چشه گربه به اين ملوسي - ببينم اين تيكه پارچه هايي كه دور ايرانن ايالات خود مختارن نه؟ - نه! - يعني چي نه - هر كدوم از اونا الان يه كشور مستقل تشريف دارن - چي؟!!!!!! - آره اونا الان يه كشور مستقل هستن پرچم دارن ارتش دارن دولت دارن تازه بهمون زور هم ميگن - بيخيال بابا ! نشستم و كل عهد نامه هاي گلستان و تركمنچاي و آخال و گلداسميت و ارزنةالروم و دسته گلاي فتحعلي شاه و مظفر الدين شاه و ناصر الدين شاه و رضا خان و هزار كوفت و زهر مار ديگه كه تن خودم رو هم به لرزه در مياورد رو براش تعريف كردم جالب اينجا بود كه حتي پلك هم نميزد وقتي كل ماجرا رو تعريف كردم ديگه داشت سكته رو ميزد ! سفيد سفيد شده بود ؛ نفسش به زور در ميومد، چشماش هم كه ديگه نزديك بود بيفته تو كف دستش . فوري يه واحد آب قند بهش رسوندم بعد از اين كه آب قندش رو تموم كرد گفتم من بايد برم بيرون اگه ميخواي تو هم بيا ! - كجا ميري؟ - ميرم چند تا كار دارم كه بايد انجام بدم شايد بد نباشه يه دور تو شهر بگردي و مردمت رو از نزديك ببيني - آره فكر خوبيه خوب درشكه من رو بيار - درشكه؟! - آره ديگه مگه تا به حال درشكه نديدي از اونا كه بهش اسب ميبندن و ... - ميدونم درشكه چيه ولي ديگه همچين چيزي تو شهري به اين گندگي پيدا نميشه - واقعاً !؟ پس با چي اينور اونور ميرين - با ماشين ، تاكسي و ... - آهان ! اونوقت اينايي كه گفتي چي هستن؟ - بيا ميبيني چي هستن - خوب بريم - كجا؟ - بريم ديگه - با اين سر و وضع ؟ - مگه چشه البسه شاهانه - آره زمان تو اينا شاهانه بودن ولي الان كسي كه اين رو ميپوشه يا بايد ديوونه باشه يا از قبر بلند شده باشه - خوب من هم از قبر بلند شدم - بابا مثال زدم - آهان ! خوب حالا چيكار كنيم - نميدونم با اين قد و هيكلي كه داري چطوري برات لباس پيدا كنم بزار يه سري به دوستام بزنم بينم ميتونم چيزي برات پيدا كنم رفتم پيش يكي از بچه ها و ازش چند دست لباس به بهانه مهمون دهاتيمون قرض كردم وقتي لباس ها رو پوشيد تيپش به كل عوض شده بود اصلاً انگار يكي ديگه شده بود با تعجب گفتم كوروش!؟ گفت : بله! فهميدم كه خودشه و من قاطي نكردم - خوب ، خيلي بهت مياد ولي هنوز سر و صورتت كار داره بزار برم ماشين اصلاح رو بيارم ! - كه چي؟ - خوب ريشتو بزنم ديگه - عمراً - ببين اينجوري خيلي باحال ميشي ها! - اگه به ريشم دست بزني دستت رو قلم ميكنم - باشه دست نميزنم ! من رو باش كه ميخوام بهت خوبي كنم بالاخره با هر جون كندني بود راه افتاديم اما اي كاش راه نمي افتاديم چون تازه اول بدبختيامون بود پايان قسمت دوم
+
نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 14:19 توسط قلم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من خوابم ، تو خوابي ، پس كي بيداره؟! بدجوری خسته بودم و حسابی توی خواب شنا میکردم که یک لگد ناغافلانه به کمرم اصابت کرد بلند شدم تا فحش بدم دیدم یه مرد با لباس ها عجیب و غریب و یک شمشیر و ما باقی لوازم عصر باستان جلوم ایستاده از نیمرخ به من نگاه میکرد طوری که انگار بردش بودم یاد نگاه معلم تاریخم افتادم که موقع دادن مستمری ها به صورتمون از گوشه چشمش اینطوری نگاه میکرد همیشه به نظرم میومد میخواد که برم دست و پاش رو ببوسم که داره برام ۲۰ رد میکنه . همینطور هاج و واج مونده بودم که یارو گفت « بلند شو احمق» خواستم بگم احمق باباته ولی وقتی شمشیرش رو یه بار دیگه از نظر گذروندم فهمیم که بهتره زبونم رو بذارم لای دندونم از تختم پایین اومد و به چشام زل زد نگاهش خیلی سنگین بود احساس کردم تو دادگاه انقلابم و یه لحظه تابلو زندان اوین از جلو چشم مثل برق رد شد خواستم به غلط کردم بیفتم ولی قضیه خیلی جدی تر بود ! - به نظر جوان جسوری میای نفهمیدم منظورش من بودم یا یه چیز دیگه ولی گفتم: - زهر مار!!! دیدم یارو خیلی پرته - پس چی صداتون کنم ؟ - وقتي كه از خواب كه بيدار شدم فهميدم كه همه رو خواب گرفته كه من دوباره بيدار شدم در قبرم رو باز كردم ستاره ها داشتن چشمك ميزدن مثل اون زمونا كه كل ايران رو يكپارچه كرده بودم بلند شدم تا برم بيرون ولي تا گردن رفتم توي آب راستش نفهميدم جريان چيه تا اونجايي كه يادم ميومد من تو پاسارگاد بودم و از خليج پارس خيلي فاصله داشتم اينطور نيست؟ پايان قسمت اول منتظر قسمت بعدي باشيد
+
نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 21:51 توسط قلم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام....................
چرا هاي زيادي توي سرم هست.مي دونم كه گفتن درد، اون رو درمون نمي كنه.اما حداقلش اينه كه آدم خالي ميشه.سعي كردم نوشته هام رو با طنز قاتي كنم تا شايد خاطر نازك خواننده هاش آزرده نشه.شما اگر خونديد، زود فراموشش كنيد و فقط بهش بخنديد............. ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 11:45 توسط بی گناه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تست۲
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 15:14 توسط قلم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تست۱
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 15:9 توسط بی گناه
|
|
|||||
|
|||||